


افسردگی ام به طور غیر قابل تحملی تشدید شد. انگار که در قعر چاهی بودم. دیگر واپسین بقایای سرسختی و غرورم خرد شد. به یکباره خود را در حال فریاد کشیدن یافتم : اگر خدایی هست بگذار خودش را نشان دهد! من برای هر کاری آمادهام و هر کاری ناگهان نور سفید درخشانی اتاق را روشن کرد از ذهنم گذشت که بر روی کوهی بودم و در آنجا نسیمی نه از جنس هوا بلکه از جنس روح میوزید و آنگاه خویشتن را انسانی وارسته یافتم به تدریج حالت شعف فروکش کرد روی تخت دراز کشیدم و برای لحظاتی در عالمی دیگر سیر میکردم دنیای جدیدی از بیداری در سراسر ذهنم و وجودم حس بی نظیری از حضور جاری بود با خودم گفتم آری این همان خدایی است که واعظان از آن سخن میگویند.